پاک کن توت فرنگي - تاریخ: 1401/8/19 ساعت: 14:56
 بچه ها تک و توک توی حیاط میچرخیدند تا زنگ کلاس بخورد. گفت من برم؟ الان معلممون میاد، دیشب بهم نگفتی تو از من ناراحتی؟ گفتم نه، برای چی؟ گفت آخه مامان اون روز که رفته بودیم وسایلمو بخریم از اینکه اون پاک کن توت فرنگیه رو نخریدیم تو ناراحت شدی، من دیدم گریه کردیا. گفتم نه یاد بچگیام افتادم. خندیدم که...
من بي تو؟ خدا نکند ... - تاریخ: 1401/8/19 ساعت: 14:56
مثلا بر میگشتیم به صد سال قبل. دم غروب توی ایوان منتظرم تا تو برسی تمام حیاط را آب و جارو کرده ام. بوی خاک نم زده حیاط را پر کرده. قشنگ ترین جای این خانه بی شک همین حیاط پر از گل سرخ است که تو با دستانت کاشته ای. درخت انار، سبزی های خوردن... چای دم کرده ام و توی ایوان منتظر نشسته ام. دیر کرده ای. دل...
با ما به از اين باش ... - تاریخ: 1401/8/19 ساعت: 14:56
  روزهای سخت تو همیشه کنار من بودی. روزهایی که حوصله هیچکس را نداشتم. روزهایی که اشک بودم و اشک. روزهایی که خیلی تنها بودم. روزهایی که زندگی نمیگذشت. همچنان همراه من هستی. با خنده های من گریه میکنی و با گریه های من چشمانت پر از اشک میشود. با بغض من غصه دار میشوی و از سکوتم، نگران. با هر سردرد من تو ...
به انتظار نبودي، ز انتظار چه داني؟ - تاریخ: 1399/11/3 ساعت: 12:07
از خواب می پرم. ته گلویم خشک شده. یادم می آید که این همه منتظر نشسته بودم و اینجا خوابم برد. پنجره باز مانده و این باد ِ سرد ِ غروب وادارم می کند که از جا بلند شوم. دو تا پسر شش و هفت ساله کنار دیو
به هواي ارديبهشت - تاریخ: 1399/11/3 ساعت: 12:07
_شما بچه شهری ها به این خونه ها عادت ندارید. عزیز در حال ریختن چای ِ توی استکان چپ چپ نگاهش می کند. رو می کند به من و می گوید شاید یه صدایی بیاد از خانه ی کناری یا دعوای گربه ها.. اصلا برای چه آمده
مرا مگذار و مگذر ... - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 19:15
داشتم برایش می گفتم این همه بی توجهی از تو بعید نیست؟ اصلا انگار که از اول من برایت وجود نداشته ام. هر چه صدایت می زنم جوابم را نمی دهی. نگاه هایت دیگر مثل گذشته نیست. چشم هایت از من چیزی طلبکارند.
عکس هاي لعنتي! - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 19:15
یک روز گفته بودی که آخر همین عکس ها جان ِ مرا ...! بارها گفته بودی که منطقی نیست یکی مثل من آلبومی پر از عکس داشته باشد. پرسیده بودم چرا؟ خوب می دانستم و پرسیدم. می دانستی من هر بار با هر کدام از
در بند تو افتادم - تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 19:15
زیر باران حسابی خیس شده ام. تا خودم را برسانم پشت در ورودی چند تایی عطسه کرده ام. حوصله ی شلوغی را ندارم. آن هم این شلوغی. همه مهربان شده اند. یکی یک لیوان چای داغ می گذارد کنارم. این لبخندهای مسخر
پس در طلبت کوشش بي فايده کرديم * - تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 7:22
ساعت رسیدن تو رسید. چشم من به در خشک شد ولی تو نیامدی. چند بار گفته بودم از تنهایی توی دل ِ شب میترسم؟ساعت 5 صبح شده و گوشی تو همچنان خاموش مانده.می روم توی آشپزخانه. یک لیوان از توی سینک بر می دارم. شیر را باز می کنم. لیوان که نصفه شد شیر را می بندم. از پنجره زل می زنم به بیرون. به آسمان. هو
من يک مادر هستم(5) - تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 12:29
از بچگی همه ی مادر بودن را تنها توی کار کردن و مسئولیت و شب بیداری هایش می بینیم. این نوع فکر کردن با تو می ماند تا زمانی که خودت بچه دار می شوی. مادر می شوی. پدر می شوی. من هم همیشه فکر می کردم که یکی چطور می تواند تو را انقدر دوست داشته باشد؟ بخاطر تو از خواسته هایش... از خیلی چیزها می گذرد. چه
... - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 23:12
نشسته ای و دل تکه کاغذی را به بازی گرفته ای. کلماتت سر می خورد روی کاغذ. خودکار در میان دستانت، بی قرار سر تکان می دهد. با این حال هیچ کدام از این اشیای اطرافت به اندازه ی من بی قراری نمیکشند. خودم هم این بی قراری و دلتنگی را نمیفهمم. در کنارت باشم و باز هم پریشان و سردرگم. شاید همه ی این ها تاوا
آشكارا نهان كنم تا چند؟ - تاریخ: 1396/1/26 ساعت: 22:06
    حالا که دارم مي نويسم فکر مي کنم، تمام چيزهايي که اين همه وقت بهشان فکر کرده ام، يا خواب بوده يا خيال. من شما را ديده ام؟ با شما حرف زده ام؟ چه خيال ِ قشنگ ِ محالي!همه چيز برايم مثل ِ بودن ميان ِ مه مي گذرد و شما ميان ِ همان مه ايستاده ايد و مرا تماشا
عنوان ندارد - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 6:37
 موذن داشت اذان ظهر را مي گفت که در زدند. پسر يکي مانده به آخري همسايه ي سر کوچه اي آمده بود به عزيز مي گفت پشت تلفن کسي با او کار دارد. با دمپايي هاي لنگه به لنگه و بزرگتر از خودم تا سر کوچه دنبال عزيز دويدم. او هم که قربانش بروم استاد رمزي حرف زدن و پيچاندن. ته حرف هايش زد توي سر خودش و همچين اشک ...
269 - تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 8:31
 از وقتي که يادم مي آيد و ياد گرفتم غذا بخورم، جاي من سر سفره کنار خودش بود. بعضي وقت ها هم دوتايي مي رفتيم کنار کرسي توي اتاق پشتي و همان جا غذا مي خورديم. دو تايي. بعضي وقت ها که حوصله اش را داشت غذاي من را هم خودش مي داد. خيلي کم پيش مي آمد حوصله اش را داشته باشد. توي تمام عمرم آدمي به ساکتي او ن...
270 - تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 8:31
اين همه مدت دفتر نوشته هايم را دنبال خودم مي کشيدم و اصلا به روي خودم نمي آوردم که خيلي وقت است حتا نگاهش هم نکرده ام. بعد از مدت ها دلم خواست که آهنگ وبلاگم را بشنوم. يک حسي توي دلم فرو ريخت ... دستانم روي صفحه کليد لغزيد ... دوباره شروع کردم به نوشتن ... مي نويسم. .. دوباره مي نويسم. همين. 
ناگهان چه زود دير مي شود - تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 8:31
  يادم نيست چطور با هم دوست شديم. شايد مثل هميشه اين من بوده ام که سلام کرده ام و گفته بودم مياي با هم بازي کنيم؟ و هر روز اين بازي کردن ها ادامه داشت تا شديم دوست صميمي. اين که من هميشه همه جا پا پيش گذاشته ام حس خوبي ست. حس اين که حالا يک دوستي چند ساله ي عميق بين ماست. خلاصه داشتم مي گفتم به گمان...
273 - تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 8:30
  - چرا ساکتي؟+ دارم فکر مي کنم.- به چي؟+ به چيزايي که تا حالا فکر نکردم.- مثلن به چي؟- به خودم.  
274 - تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 8:30
   حالا بودن يا نبودن اين آدم ها تنها بستگي به يک چراغ دارد. شايد يهو يک چراغ ديگر هيچ وقت روشن نشود. به همين راحتي ...  

برچسب‌های مرتبط

269 area code | 269 vegan | 269 pill | 2699 v4 | 269 tattoo | 270 to win | 270 area code | 270 rifle | 270 winchester | 270 wsm